تبليغاتX
پرسه
پرسه در خاک غریب پرسه ایست بی انتها
بشارت فرياد 

 چرا پنهان كنم ؟

عشق است و پيداست
درين آشفته اندوه نگاهم
تو را مي خواهم اي چشم فسون بار
كه مي سوزي نهان از ديرگاهم
چه مي خواهي ازين خاموشي سرد ؟
زبان بگشا كه مي لرزد اميدم
نگاه بي قرارم بر لب توست
 كه مي بخشي به شادي هاي نويدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغي در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو رز اين سكوت آشناسوز

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:20  توسط یاقی | 

با دست هاي عاشقت 

 

 

خداي را

نا خداي من!

مسجد من كجاست؟

در كدامين دريا

كدامين جزيره؟-

آن جا كه من از خويش برفتم تا در پاي تو سجده كنم

و مذهبي عتيق را

- چونان موميائي شده ئي از فراسوهاي قرون -

به ورود گونه ئي

جان بخشم.

 

مسجد من كجاست؟

 

با دستهاي عاشقت

آن جا

مرا

مزاري بنا كن!

 

(از استاد شاملو)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 14:19  توسط یاقی | 
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روری که کمترین سرود

                             بوسه باشد

و هر انسان

 برای هر انسان

برادری ست

روزی که دیگر درهای خانه را نمی بندند

قلف

         افسانه یی ست

و قلب

برای زندگی بس است.

روزی  که معنای هر سخن دوست داشتن باشد

تا تو بخواطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف

                                 زندگی ست

تا من بخاطر آخرین شعر رنج چیست وجوی قافیه نروم.

روزی که کمترین سرود

                                 بوسه باشد.

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوتر های مان دانه بریزیم.......

 

و من آن روز را انتظار می کشم

حتا روزی

که دیگر

 نباشم.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 2:12  توسط یاقی | 
صدای سنگین سکوت در ذهن خسته ام می شکند

از خویش دور افتاده ام لیک

چراغی در دور دست وجودم

سوسو می زند

کسی فریاد می زند               با صدای بی صدا

آری این صدای سکوت است که می شنوم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 3:22  توسط یاقی | 
مرا به خلوت چشمانی فرا خواندی

که ازدحام زاعرانش

سکوت خلوت عاشقان را 

در هم می شکند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 3:16  توسط یاقی | 
می دانم روزی خواهی آمد می دانم

خندان نمی مانم گریانم

برای ورودت ای عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 3:5  توسط یاقی | 
خیالم را با رنگ ها آمیختم

و آسمان سپیدی ساختم

که گاه بر لبخندی آفتابی نثار کند

و تا برای روز های بارانیت تا بخواهی

ببارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 3:2  توسط یاقی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من به دنبال هوایی نه چنین آلوده

روزهایی نه چنین افسرده

روزگاری نه چنین پزمرده

من روزهاست میکردم تا از اینجا بروم

من به دنبال هوای خنک آزادی ودروپنجرهای باز...

من به دنبال اتاقی خالی

سالهاست می کردم تا از اینجا بروم.

هوای آزادی

روز آزادی

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
پیوندها
اپلود
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM